حکایاتی از قانون جذب

حکایاتی از قانون جذب به نقل از فلورانس اسکاول شین و کاترین پاندر

حکایت اول

روزی زنی از من پرسید چرا زندگیش دستخوش فقر و تنگدستی شده است ؟ روزگاری خانه ای زیبا داشت ، صاحب زیباترین اشیاء و مال و مکنت بسیار بود . دریافتیم که او همواره خسته از اداره ی خانه و زندگی مدام می گفته است : دیگر از همه چیز به تنگ آمده ام کی می شود در یک لانه زندگی کنم ؟ و افزود : خب اکنون نیز در یک لانه زندگی می کنم . پس با کلام خود ، برای خود لانه ای ساخته بود .

حکایت دوم

سال ها پیش بازرگانی همواره اندیشه ی مقتدرانه را به کار می گرفت . هر وقت مردم از او از وضع بازار می پرسیدند ، بلافاصله جواب می داد ، وضع بازار بی نظیر است ، چون از آسمان طلا می بارد . به راستی نیز در مورد او چنین بود . با هر کس که روبرو می شد ، معامله ای صورت می گرفت . مدتی نگذشته بود که همه می گفتند : او به هر چه دست بزند طلا می شود .

حکایت سوم

مردی را می شناختم که یکریز می گفت : من هیچ گاه سر وقت به اتوبوس نمی رسم . همین که برسم اتوبوس هم می رود . دختر او می گفت : من همیشه به موقع به اتوبوس می رسم ، همین که برسم سر و کله ی اتوبوس هم پیدا می شود . این وضع سالیان دراز ادامه داشت . هر کدام از این پدر و دختر قانون خود را وضع کرده بود : یکی قانون شکست ، دیگری قانون موفقیت .

حکایت چهارم

زنی به پول احتیاج داشت . مدام این عبارت را تکرار می کرد : من این بار فقر و تنگ دستی را به دست خداوند می سپارم ، و خود فارغ و رها به سر می برم تا به وفور دارا باشم . این زن اعتقاد به تنگی معیشت داشت و به محض این که اعتقاد به فراوانی بار خود را به دست پروردگار سپرد ، بهمنی از فراوانی نصیبش شد .

حکایت پنجم

آموزگار مدرسه ای دچار ناراحتی اعصاب شد . پس از درمان و اجازه ی بازگشت به کار ، مدیر مدرسه گفت که دیگر نمی تواند به کار تدریس بپردازد . خانواده ی زن به شدت به حقوق ماهیانه ی او نیاز داشتند . وقتی زن درباره ی قدرت توانگری عفو و بخشش شنید ، متوجه شد که نسبت به مدیر مدرسه سرشار از نفرت است . اندیشید که این نفرت مانعی بر سر راه توانگری اوست . زن با خود این عبارت تاکیدی را تکرار کرد : خدای درونم مرا از نفرت و انزجار می رهاند و خودم و دیگران را آزاد می کند . چندی نگذشت که فهمید مدیر مدرسه برای مدت یک سال به خارج از کشور سفر می کند . مدیر جدید مدرسه با روی باز او را استخدام کرد .

 

 

حکایت ششم

مردی را می شناسم که می خواست یک پالتوی زیبا با آستر پوست بخرد . با همسرش به مغازه های بسیاری سر زد اما هیچ کدام از پالتوها مورد پسندش نبودند . تا این که فروشنده ی مغازه ای پالتویی را نشان داد که می گفت : هزار دلار می ارزد . اما چون آخر فصل است مدیر فروشگاه آن را پانصد دلار هم می فروشد . تمام دارایی اش حدود هفتصد دلار بود ، ذهن استدلالی می گفت : نباید همه ی دارایی ات را صرف خرید یک پالتو کنی . اما او انسانی بود بسیار شهودی و هیچ گاه به استدلال نمی پرداخت . به همسرش رو کرد و گفت : اگر این پالتو را بخرم ، یک عالمه پول در می آورم . همسرش هم به سردی موافقت خود را اعلام کرد .

یک ماهی نگذشته بود که دستمزدی ده هزار دلاری دریافت کرد . پالتو کار خودش را کرد و چنان تمولی به اوبخشید که او را به موفقیت و ثروت رساند . اگر آن پالتو را نمی خرید این دستمزد را نمی ستاند . پس پالتو سرمایه گذاری بزرگی بود که سودی بسیار را نصیب او کرد .

حکایت هفتم

زنی را می شناسم که همیشه وانمود می کرد که بیوه است . سرتاپا سیاه می پوشید و تور سیاه بر سر می گذاشت . اطرافیانش تصور می کردند که بسیار باهوش است . تا این که کودک بزرگ شد و به سن ازدواج رسید و با مردی ازدواج کرد که او را بسیار دوست داشت . اما چندی نگذشت که همسرش مرد و زن سال های دراز سیاه به تن کرد و تور سیاه بر سر گذاشت . تصویر خودش به صورت یک بیوه زن بر ضمیر ناخودآگاهش تاثیر گذاشته بود ، و به رغم مصیبت جانکاهی که به بار آورد به وقت خود به عینیت درآمد .

حکایت هشتم

زنی ثروتمند و متمول مدام به شوخی می گفت : دارم خودم را برای زندگی در خانه ی مساکین آماده می کنم . با تصویر نقش تنگ دستی و تهی دستی بر ضمیر ناخودآگاهش ، چند سالی نگذشت که کارش به همان جا کشید .

حکایت نهم

بیست سال بود که بانویی از همسرش طلاق گرفته و خواهان ازدواج مجدد بود و حس می کرد که مرد رویاهایش را یافته است . اما مرد به زن پیشنهاد ازدواج نمی داد . زن چند سال انتظار کشید . سرانجام روزی مشکل خود را با دوستش در میان گذاشت . دوستش به او گفت : حتما در گذشته ات چیزی هست که باید بخشیده شود . آن گاه دوستش درباره ی همسر سابقش از او پرسید . زن گفت : من تمام بلاهایی که او سرم آورده است را بخشیده ام ، اما هرگاه نام من در حضور او بر زبان آید ناراحت می شود .

دوستش گفت : شاید مشکل همین جا باشد . بیا تکرار کنیم که او هم تو را بخشیده و رها کرده است . این دو نفر آرام نشستند و نام همسر سابق زن را بر زبان آوردند و گفتند : خدای درونت مرا می بخشد و رها می کند .

چندی نگذشته بود که بیگانه ای برای بازرسی به اداره اش آمد و به او علاقمند شد . مرد رویاهایش که از این تازه وارد خوشش نیامده بود ، فورا تقاضای ازدواج کرد و با هم پیمان زناشویی بستند . اما تا زمانی که کلام ویژه ی بخشش و رهایی را بر زبان نیاورده بود ، هیچ یک از رویدادها پیش نیامده بود .

حکایت دهم

زنی همسرش بیمار بود ، دو تا از دخترهایش هم اختلافات زناشویی داشتند و خودش هم گرفتار مشکلات مالی بود . زن شروع به تکرار این عبارت تاکیدی کرد : اکنون همه ی این مشکلات را به دست خدا می سپارم . چند روز نگذشته بود که هم پول از راه رسید ، هم همسرش شفا یافت . پس از مدتی اختلاف زناشویی دخترهایش هم برطرف شد .

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *