داستان هایی درمورد قدرت عبارات تاکیدی دعایی (۱)

داستان اول

مردی بازرگان با تمرکز بر این عبارت دعایی : در زندگی من فقط یک حاضر مطلق و یک قدرت برتر وجود دارد که همانا خداوند بهترین ها و قادر مطلق است ،  توانست بر بیماری اش ، اوضاع بد مالی اش و مشکلات فراوان خانوادگی اش غلبه کند . وقتی او تکرار این عبارت دعایی را شروع کرد ، هم خودش و هم همسرش بیمار و ناتوان بودند ، هزینه ی درمان بیماری شان هم سر به فلک گذاشته بود . این مرد مدام تغییر شغل می داد ، اما کار دلخواهش را پیدا نمی کرد . فرزندشان هم برایشان مدام دردسر می آفرید .

وقتی این مرد تکرار عبارت تاکیدی که جنبه ی دعایی داشت را شروع کرد ، همه ی کارها سیر بهبود را پیمود . نخست همسرش شفا پیدا کرد . در مدت زمان کوتاهی هر دو نفرشان بهبود پیدا کردند و به مصرف دارو پایان دادند . وقتی او به تکرار عبارات تاکیدی دعایی ادامه داد ، کاری به او پیشنهاد شد که مدت ها آرزوی آن را در سر می پروراند . فرزندشان هم سر به راه شد و مدتی بعد ازدواج کرد .

داستان دوم

نویسنده ای به نام مری آستین به بیماری سرطان مبتلا شد . پزشکان به او گفته بودند که از عمرش یک سال بیشتر نمانده است . او تصمیم گرفت که به رم سفر کند و به مطالعه ی اسناد و مدارک  دین مسیحیت بپردازد . او در این مدت چنان در مطالعاتش غرق شد که ترس از بیماری سرطان را به فراموشی سپرد . سرانجام متوجه شد که بیماری اش به طور کامل ناپدید شده است . او وقتی به مطالعه ی ذات خداوندی و سایر موضوعات مذهبی مشغول شد ، شفا هم از راه رسید . شخص دیگری هم که به این بیماری مبتلا بود ، با تکرار مداوم این عبارت تاکیدی دعایی : هیچ چیز نیست ، مگر خداوند  ، شفا پیدا کرد .

داستان سوم

مردی بیمار ، افسرده ، بیکار و تنها بود ، گویی زندگیش در همه ی جوانب به بن بست رسیده بود . مدام از بقیه انتقاد می کرد . و برای همه ی مشکلاتش اطرافیانش را سرزنش می نمود . این مرد بعد از این که متوجه شد ، علت بسیاری از مشکلاتش عفو نکردن دیگران است ، تصمیم گرفت که عبارات تاکیدی عفو و بخشش را تکرار کند و از سرزنش کردن دیگران دست بکشد .

چند ماه بعد ، بیماری اش شفا پیدا کرده بود ، شغل خوبی به او پیشنهاد شده بود و نامزدی پیدا کرد که بعدا باهم ازدواج کردند . این مرد به همه ی آن چیزهایی که می خواست با عفو بخشش و تکرار جملات تاکیدی در مورد بخشش ، دست پیدا کرد .

 

پرنس دیتا
پرنس دیتا

داستان چهارم

بانویی با وجود درمان های مکرر ، ورم مفاصلش پیوسته بدتر می شد . از طرف دیگر زندگیش هم سرشار از مشکلات مادی و ناهماهنگی بود . روزی در حال مطالعه ی کتاب مقدس متوجه شد که تقریبا هر صفحه ای که مطالعه می کند ، از دعا می گوید . او دریافت که در طول روز هیچ وقتی را به دعا کردن و مراقبه اختصاص نمی دهد .

از آن روز به بعد ، او دعا کردن و مراقبه را جزو برنامه ی روزانه اش قرار داد . بعد از این که اوقاتی را صرف دعا کرد ، ابتدا هماهنگی در زندگیش برقرار شد . با توجه به مشکلات مادی که داشت ، مزایای بیمه و حقوقش که به تاخیر افتاده بود ، به او پرداخت شد . وقی به دعاهای روزانه اش ادامه داد ، درد مفاصلش بهبود پیدا کرد و سرانجام از این بیماری نجات پیدا کرد .

داستان پنجم

آموزگاری بیمار و بیش از اندازه چاق بود ، با خانواده اش اختلاف داشت و قادر نبود شغلش را حفظ کند . سرانجام مشاوری معنوی دلیل اصلی بیماری های متعدد او را دریافت : خانه ی او مانند افکارش آشفته و درهم و برهم بود . مشاور به این آموزگار گفت که گاهی خداوند دعا را به تاخیر می اندازد تا نخست در شرایط فعلی نظم و ترتیب برقرار شود .

او تلاش کرد که در افکار و محیطش نظم برقرار کند ، و پیوسته این عبارت تاکیدی را تکرار می کرد : اکنون نظم الهی برقرار می شود و قدرت خدای درونم آن را نگاه می دارد . بعد از مدتی بیماری اش شفا پیدا کرد ، روابطش با خانواده اش بهبود یافت و در شغلش به موفقیت رسید .

این آموزگار فهمید که وقتی سعی می کند دعاهایش مستجاب شوند ، باید تا حد ممکن زندگی طبیعی اش را داشته باشد و خود را در مشکلاتش غرق نکند . از طرف دیگر باید نظم و ترتیب را در زندگی خود ایجاد کند .

داستان ششم

مردی نزد مشاوری معنوی رفت و برای بیماری پوستی اش که درمان نمی شد ، کمک طلبید . این مشاور به این مرد دل شکسته اطمینان داد که نزد خداوند هیچ بیماری شفا نیافتنی نیست . این مرد مبتلا به کمر درد شدیدی هم بود ، بخش هایی از زبان او و یکی از گوش هایش هم ساییده شده بود .

مشاور معنوی از این مرد رنجور و بیمار خواست که به خانه برود . سه روز به دعای مداوم بپردازد ، و اطمینان داشته باشد که بیماری اش شفا خواهد یافت . در این مدت باید دست از غذا خوردن بکشد و روزه بگیرد و پیوسته دعا کند . مشاور به این مرد گفت که روزانه چهار ساعت و به مدت سه روز این عبارت تاکیدی که جنبه دعایی هم داشت را تکرار کند :

من اکنون فکر و جسمم را به خداوند معطوف می کنم . اکنون مشتاق و آماده ام که افکار نادرست مربوط به خودم و دیگران را کنار بگذارم . می دانم خداوند از همه ی اشتباهات من می گذرد . اکنون آن گونه خودم را می بینم که خداوند مرا می بیند ، یعنی با نور افشانی او بر تک تک یاخته های جسمم . من پاک ، مطهر ، سلامت و آزاد هستم . خداوند را برای اجابت تمناهای قلبی ام سپاس می گویم . خداوند را شکر می کنم که اکنون و برای همیشه کامل ، آزاد و نیکویم .

سه روز بعد هنگامی که مرد نزد مشاور برگشت ، شفا یافته بود . نرمه ی گوش و زبانش بهبود یافته بودند . درد از میان رفته بود .

داستان هفتم

جودوکاری در کلاس جودو پایش پیچ خورد . پزشکش به او گفت که از عصا استفاده کند و به مدت دو ماه قادر به راه رفتن نخواهد بود . او که برنامه ی سنگین کاری و مسئولیت های فراوان خانوادگی داشت ، احساس کرد که نمی تواند این بیماری را بپذیرد . یک روز پس از آن که پایش پیچ خورد ، به کمک عصا در گروه دعا کنندگان که برای شفای او دعا می کردند ، حاضر شد . هنگام خواب هم نه تنها برای خودش ، بلکه برای همه ی کسانی که در لیست دعایی او قرار داشتند دعا کرد . بعد از چند روز توانست بدون عصا راه برود . شفای کامل ، آن شب پس از آن که برای دیگران دعا کرد ، از راه رسید .

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *